تبليغاتX
... شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

... شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خنده هایت میان تاریکی ، سنگی قلبت را فریاد میزد.

    تقصیر سادگی من بود که ماه آرزوهایم را ارزانی چشمهایت کردم.

تنفر از ثانیه های گرم نفسهایت، وجودم را به آتش کشیده.

         حال خوبی ندارم...

نه حال ماندن و دست و پا زدن میان خاطرات زخمی شدن ِ قلبم را دارم ؛

   نه توانی برای رفتن و فرار از این روزهای بی عبور...

وقتی تو که ادعای آسمان بودن برای پروازم را داشتی ؛

اینگونه بالهایم را شکستی ،

  دیگر میشود از این دنیا امید داشته باشم

                  که همیشه  برای بستن پاهایم تلاش کرده است؟

میشود از انسانهای اطرافم انتظار همدردی داشت

         وقتی برای ریختن اشکهایم انتظار میکشند؟

     حال خوبی ندارم...

         کلمات تکراری تمام روحم را پر کرده .

     تمام آینه ها یک تصویر را نشان میدهند.

تمام لحظه ها برایم یک اندازه مانده است...

میان هر آه ی که میکشم تو را به یاد می آورم...

کاش طعم تلخ حضور بی رحمانه ات از یادم برود...

       کاش از یادم بروی...

             از یادم بروی...

       کاش...

    حال خوبی ندارم...


کاش  مثل برگ خشکیده ی پاییز ِ خاطراتم؛

زیر پای عابری خرد شوم

     تا جاده هم بودنم را فراموش کند...


+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 9 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |



چشمان من تاریک است یا آسمان سیاه شده؟

 نکند شب شده باز؟

      چه زود...

  صبح نشده باز شب شد. یا آسمان من همیشه شب است؟

 باشد....

 هر چه هست زیباست...

 

   غمگین نیستم

      اما دلتنگم...

 دلتنگ برای لحظه هایی که برای آمدن ثانیه های فردا خود را به خواب زده اند!

             برای همیشه...

 دلتنگ برای خنده هایی که پشت اشک های حادثه ی رفتنت از یاد رفته اند!

       برای همیشه...

دلتنگ برای خاطره ات که انگار دارد از یادم میرود!

   برای همیشه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 6 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |



کاش آمدنت همراه خورشید بود؛

تا هر روز دوباره و دوباره طلوع میکردی...

 اما افسوس که همراه ستاره ی دنباله داری آمدی که انگار...

        آمدن دوباره اش محال است...

 افسوس

    که یک بار آمدی و یک بار رفتی و دیگر هیچ...




+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 2 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


اگر ماه بودم، به هر جا که بودم

                      سراغ تو را از خدا می گرفتم..


         و گر سنگ بودم، به هر جا که بودی

             سر رهگذار تو جا میگرفتم...


" دوستت دارم " را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام.

To me the most pleasant poem in the world is

" I LOVE YOU"





تقدیم به یک دوست

که به یادم آورد دوستی زیباترین و ماندگارترین دوست داشتن است.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 9 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


حس میکنم هرچی تعداد شمع های روی کیک تولدم بیشتر شد

    فاصله ام با " من" معصوم  وجودم بیشتر و بیشتر شد...

  کاش میشد آغاز را از سر نوشت...

            چه آرزوی محالی....


سالها پیش... روزی شبیه امروز....صبح یک روز پاییزی...

       از میان دستان خدا  رها شدم

                       و به این دنیا آمده ام...





+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 11 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |


نه اینکه بودنت؛

  تنها بهانه برای ماندنم باشد!

           نه...!

               اما ...

                      گاهی...

              مثل امروز...

                   تنها بهانه برای رفتنم؛

                          نبودن توست...


+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 11 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


چه نغمه های زیبایی بی تابیه آسمان را همراه است...

از هر سو ترانه ی پرنده...

          گاهی غرش ابر...

        گاهی قه قه های شیرین یک کودک برای اوج گرفتن بادبادک...

       و گاهی  فریاد یک دل پر درد...

  و گاه....

 میشود هیچ؟

 نه...

         آسمان تنها نیست...



+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


نمیدونم چرا به دلم بد افتاد که نتونم ببینمت. نکنه تو نمیخای بیای. اما نه تو که تا حالا زیر قولت نزدی. محاله نیای . ولی میترسم من نباشم که ببینمت. دلم واسه دیدنت پر میزنه.

از همون اول که فهمیدم از خودتم عاشقت شدم. از همون اول عاشق همین بی قراری هات شدم. همین یه روز خوب و شاد بودنت و یه روز بد و غمگین بودنت.

آخ که دلم واسه اخم کردنت لک زده. همیشه از اخمت آسمونم انگار اخم میکرد و سر منه دیوونه خالی میکرد که عاشقت بودم و از کنارت تکون نمیخوردم. وقتی عصبانی میشی هم قشنگی. مثل اسمون تمام وجودتو دست باد میسپردی تا آروم بشی. میدونی خیلی ها تو رو دوست ندارن . میگن غمگینی. میگن بلد نیستی بخندی. میگن با اومدنت دل آدما میگیره به نظر من که اصلا اینجوری نیست. شاید اونها تور و درک نمیکنند.

برای من حتی وقتی غمگینی هم قشنگی. وقتی گریه میکنی من سبک میشم. وقتی میخندی از ته دل میخندم

خنده هات که تمام فضای حیاط و کوچه رو پر میکنه و رنگ نارنجیه قشنگت وجود درختها رو نقش میزنه.

انگار همه ی برگها خورشید میشن و تو هستی که این خورشیدهای کوچولو رو به وجود میاری.

آسمون آبی با یه عالمه خورشید طلایی...

این سخاوتته که هر کسی میتونه با حضور تو یه خورشید داشته باشه.

دلم واسه غروب های قشنگت که تمام وجودمو به رویا پیوند میزنه تنگ شده

دلم برای همون باد هایی که خیالات سیاه و خاکستریمو نارنجی میکنه تنگ شده

دلم برای صدای خورد شدن برگهات زیر پای عابرها تنگ شده

حتی دلم برای خودم تو پاییز تنگ شده

فقط تو میدونی که تمام وجود من به پاییز پیوند خورده.

فصل اومدنم. فصل عاشقیم . فصل زندگیم. پاییزم.دوستت دارم.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


دلم ابریست...

         باز هم...

ابری سنگین...

         بی باران... سیاه...

 آسمان دلم غمگین است...

              غمگین...

شبیه یک عصر  پاییزی

که بی بهانه ، گریستن تنها دوای دل بی دردت میشود...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |


      کمی کنار خستگیه سایه ی شب دراز میکشم...

             تمام درختان از ترس چشمهاشان بسته است...

          من هستم و سکوت زیبای ستاره ها...

          ساکم را برداشته ام...

           میان ظلمت  بی راهه های تنهایی ، مهتاب را پیدا میکنم ،

                 دستانش را میگیرم تا مرا هم با خود ببرد.

             همیشه دلم میخواست همراه مهتاب به روزهایم سفر کنم...

             به زمانهایی که از آفتاب خسته ام و دلم تاریکی میخواهد...

             به زمانهایی که تنهایی مرا مظلومانه اسیر میکند

                                  و هم صحبتی جز سکوت دیوارهای فاصله ندارم...

      انگار آنروز رسیده است...

            مهتاب با من همسفر شده است...

          چه شب زیبایی...

                 باز نا خواسته به رویاهایم میروم...

         دست در دست مهتاب... میخواهم قدم بردارم...

              اما...

                    باز...

                    هنوز راه نیفتاده ایم

                   که صدای بیداری خواب آسمان را به هم میزند...

                   مهتاب همرنگ آسمان ؛ مرا ترک میکند...



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 0 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |


X



وقتي صداي خرد شدنم زير پاي عابران، زيباترين صداي پاييز است؛
ديگر چه فرقي ميكند برگ سبز كدامين درخت باشم...

...

گفتم لحظه هايم بدون تو ورق نمي خورد
اما تمام روزهاي تقويم بدون تو خط خورد
...


غمهای دلم را پشت پلکهایم مینویسم
و برای سیاه نشدن نگاهم
اینجا...
در تنهایی خود...
اشک میریزم...

...
به روزی می اندیشم که در پرتو نگاهت جان میگرفتم
اما حتی سایه ات را از من دریغ کردی...
...
وقتی صدایم تنها،
در آغوش خیال ِ بودنت ،آرام خاموش می شد،
تنهاییم را با صدای حضورت یکصدا زمزمه کردم
تا نبودنت را با خیال بودنت سر کنم.
...
خوابیم، وگرنه میفهمیدیم
پاییز بهار است که عاشق شده است.


برگ پاييزي
sahel


پيوندهاي روزانه

هجوم سایه ها
قاصدک
سکوت که میکنی ...میترسم نباشی...
اینجا، صدای دل...
باتو بیقرار...بی تو بیقرار
از دیار زمستان...
آرشيو پيوندهاي روزانه


برگهاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386




همراهان عزیزم

انتظار سبز
اینجا، صدای دل...
*گل کویر*
*هجوم سایه ها*
*قاصدک*
*از دیار زمستان*
*آخرین برگ زرد*
*ساز شكسته*
*کوچه پس کوچه های دلم*
*رسم عاشق کشی*
*تقویم بی بهار*
*نوشته های مرد ابری*
*آدمک آخر دنیاست بخند*
بزرگترین پایگاه خبری
واژه های تنهایی
آخرين عشق-آخرين عاشق
*آخرین بوسه*
*قاصدک تلخ*
سکوت را ترجیح میدهم...میشنوی؟
*متولد پاییز*
حمید روحی
*غزل عزیزم*
*نکته های زیبا*
*عصر طلایی*
*ساده*
*ابهام*
*سیاه و سفید*
عاشقانه ها-موج خروشان عشق
*رسپینا...دختر پاییز*
علی جون
*تنها*
My Memories
ترانه شب یلدا
سکوتی به بلندای فریاد
فریاد یا سکوت
بوی خوش پاییز
شب آفتابی
...سرسپرده...
زیر درخت بلوط
یادم تو را فراموش...
افسون