|
خنده هایت میان تاریکی ، سنگی قلبت را فریاد میزد. تقصیر سادگی من بود که ماه آرزوهایم را ارزانی چشمهایت کردم. تنفر از ثانیه های گرم نفسهایت، وجودم را به آتش کشیده. حال خوبی ندارم... نه حال ماندن و دست و پا زدن میان خاطرات زخمی شدن ِ قلبم را دارم ؛ نه توانی برای رفتن و فرار از این روزهای بی عبور... وقتی تو که ادعای آسمان بودن برای پروازم را داشتی ؛ اینگونه بالهایم را شکستی ، دیگر میشود از این دنیا امید داشته باشم که همیشه برای بستن پاهایم تلاش کرده است؟ میشود از انسانهای اطرافم انتظار همدردی داشت وقتی برای ریختن اشکهایم انتظار میکشند؟ حال خوبی ندارم... کلمات تکراری تمام روحم را پر کرده . تمام آینه ها یک تصویر را نشان میدهند. تمام لحظه ها برایم یک اندازه مانده است... میان هر آه ی که میکشم تو را به یاد می آورم... کاش طعم تلخ حضور بی رحمانه ات از یادم برود... کاش از یادم بروی... از یادم بروی... کاش... حال خوبی ندارم... کاش مثل برگ خشکیده ی پاییز ِ خاطراتم؛ زیر پای عابری خرد شوم تا جاده هم بودنم را فراموش کند... + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 9 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
چشمان من تاریک است یا آسمان سیاه شده؟ نکند شب شده باز؟ چه زود... صبح نشده باز شب شد. یا آسمان من همیشه شب است؟ باشد.... هر چه هست زیباست... غمگین نیستم اما دلتنگم... دلتنگ برای لحظه هایی که برای آمدن ثانیه های فردا خود را به خواب زده اند! برای همیشه... دلتنگ برای خنده هایی که پشت اشک های حادثه ی رفتنت از یاد رفته اند! برای همیشه... دلتنگ برای خاطره ات که انگار دارد از یادم میرود! برای همیشه... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 6 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
کاش آمدنت همراه خورشید بود؛ تا هر روز دوباره و دوباره طلوع میکردی... اما افسوس که همراه ستاره ی دنباله داری آمدی که انگار... آمدن دوباره اش محال است... افسوس که یک بار آمدی و یک بار رفتی و دیگر هیچ... + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 2 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
اگر ماه بودم، به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم.. سر رهگذار تو جا میگرفتم... " دوستت دارم " را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام. To me the most pleasant poem in the world is " I LOVE YOU" تقدیم به یک دوست که به یادم آورد دوستی زیباترین و ماندگارترین دوست داشتن است. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 9 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
حس میکنم هرچی تعداد شمع های روی کیک تولدم بیشتر شد فاصله ام با " من" معصوم وجودم بیشتر و بیشتر شد... کاش میشد آغاز را از سر نوشت... چه آرزوی محالی.... سالها پیش... روزی شبیه امروز....صبح یک روز پاییزی... از میان دستان خدا رها شدم و به این دنیا آمده ام... + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 11 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
نه اینکه بودنت؛ تنها بهانه برای ماندنم باشد! نه...! اما ... گاهی... مثل امروز... تنها بهانه برای رفتنم؛ نبودن توست... + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 11 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
چه نغمه های زیبایی بی تابیه آسمان را همراه است... از هر سو ترانه ی پرنده... گاهی غرش ابر... گاهی قه قه های شیرین یک کودک برای اوج گرفتن بادبادک... و گاهی فریاد یک دل پر درد... و گاه.... میشود هیچ؟ نه... آسمان تنها نیست... + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
از همون اول که فهمیدم از خودتم
عاشقت شدم. از همون اول عاشق همین بی قراری هات شدم. همین یه روز خوب و شاد بودنت
و یه روز بد و غمگین بودنت. آخ که دلم واسه اخم کردنت لک زده. همیشه
از اخمت آسمونم انگار اخم میکرد و سر منه دیوونه خالی میکرد که عاشقت بودم و از
کنارت تکون نمیخوردم. وقتی عصبانی میشی هم قشنگی. مثل اسمون تمام وجودتو دست باد
میسپردی تا آروم بشی. میدونی خیلی ها تو رو دوست ندارن . میگن غمگینی. میگن بلد
نیستی بخندی. میگن با اومدنت دل آدما میگیره به نظر من که اصلا اینجوری نیست. شاید
اونها تور و درک نمیکنند. برای من حتی وقتی غمگینی هم قشنگی.
وقتی گریه میکنی من سبک میشم. وقتی میخندی از ته دل میخندم خنده هات که تمام فضای حیاط و کوچه
رو پر میکنه و رنگ نارنجیه قشنگت وجود درختها رو نقش میزنه. انگار همه ی برگها خورشید میشن و
تو هستی که این خورشیدهای کوچولو رو به وجود میاری. آسمون آبی با یه عالمه خورشید
طلایی... این سخاوتته که هر کسی میتونه با
حضور تو یه خورشید داشته باشه. دلم واسه غروب های قشنگت که تمام
وجودمو به رویا پیوند میزنه تنگ شده دلم برای همون باد هایی که خیالات
سیاه و خاکستریمو نارنجی میکنه تنگ شده دلم برای صدای خورد شدن برگهات زیر
پای عابرها تنگ شده حتی دلم برای خودم تو پاییز تنگ
شده فقط تو میدونی که تمام وجود من به
پاییز پیوند خورده. فصل اومدنم. فصل عاشقیم . فصل
زندگیم. پاییزم.دوستت دارم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
دلم ابریست... باز هم... ابری سنگین... بی باران... سیاه... آسمان دلم غمگین است... غمگین... شبیه یک عصر پاییزی که بی بهانه ، گریستن تنها دوای دل بی دردت میشود... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 10 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
کمی کنار خستگیه سایه ی شب دراز میکشم... تمام درختان از ترس چشمهاشان بسته است... من هستم و سکوت زیبای ستاره ها... ساکم را برداشته ام... میان ظلمت بی راهه های تنهایی ، مهتاب را پیدا میکنم ، دستانش را میگیرم تا مرا هم با خود ببرد. همیشه دلم میخواست همراه مهتاب به روزهایم سفر کنم... به زمانهایی که از آفتاب خسته ام و دلم تاریکی میخواهد... به زمانهایی که تنهایی مرا مظلومانه اسیر میکند و هم صحبتی جز سکوت دیوارهای فاصله ندارم... انگار آنروز رسیده است... مهتاب با من همسفر شده است... چه شب زیبایی... باز نا خواسته به رویاهایم میروم... دست در دست مهتاب... میخواهم قدم بردارم... اما... باز... هنوز راه نیفتاده ایم که صدای بیداری خواب آسمان را به هم میزند... مهتاب همرنگ آسمان ؛ مرا ترک میکند... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 0 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
|