|
سلام... * آبجی گلم...سارای عزیزم..زهرای مهربونم...قاصدک باوفایم...یلدای صبورم... * * ببخشید منو... برام دعاکنید..! خدانگهدار تنها سهمم از دنیا اینجا بود...اینم تموم... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 1 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
حس خوبی دارم حس خوب بودنت... آرامم... مثل وجود آرامت! تا هستی خوبم... مثل امروز که بودی... کنارم... پابه پایم... امروز چه نرم در آغوشم گرفتی؛ چه گرم پناهم دادی... با تو بودن زیباست... بعداز مدتها حضورت را بی پرده حس کردم... بعداز مدتها حس خوب عاشقی دگرگونم کرد... سالها بود این حال خوب را نداشتم... آواره شدم امروز خدای من! آواره ام کردی مهربانم.! اما آواره ی عشق تو شدن زیباست... مثل زیبایی ِ نماز... حالا میدانم و باور دارم حتی اگر او نباشد باز تنها نیستم که تو هستی... + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 4 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
توان ماندنم نیست پس نگو باش!! زودتر از این خاموش شده بودم تو نفهمیدی! "نیستم" و "نبودم" که حالا باشم..!! کسی نفهمید و نمیفهمد چه حال خرابی دارم! مقصر تو نیستی که آمدی... مقصرمنم !! که نمیتوانم تنهایی را که سالهاست تنها همدم شده را تنها بگذارم. چه حرفهای بیهوده ای میزنم نه؟ کاش میشد بخوابم... برو ... بگذار بخوابم... ... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 10 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
تولدت از یادم رفته است... امروز بود؟ نه..! دیروز آمدی...!! شایدم سالهاست که آمده ای...
تو را دوست نداشتم... فقط خنده هایت مرا به دنبالت کشاند... تو مرا با خود بردی؟؟؟ نه...!! من تو را به خانه ی خود آوردم... وقتی تو هستی بیشتر دلم تنگ میشود... مثل حالا...! از سیاهی متنفر بودم, اما با آمدنت عاشق شب شدم. نه برای ستاره هایش ؛ برای فرو رفتن و تنها ماندن در تاریکی اش... سپیده دم را دوست میداشتم, اما با آمدنت برای مرگ صبح ,دعا میکردم... برای ماندن تو...! آخر , تو شبها نزدیکتری... مثل حالا... آی غم..!! با تو هستم! نگفتی؟ تولدت کی بود..؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 9 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
آرام باش... زندگی آرام تو را از پا می اندازد... پس تو هم آرام باش.... + نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388 1 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
روزی عجیب بود... تنها و غریب... شکسته و خسته...! تو ای مهربانم؟ صورت غمگینت دلم را به لرزه انداخت... کاش از آنجا عبور نمیکردم. کاش نمیفهمیدم چقدر تنها شده ای... کاش نمیفهمیدم چقدر بی رحم بوده ام... کاش نمیفهمیدم تنهایت گذاشته ام... پدرت را دوست میداشتم... همانند پدرم... صبوری و مهربانیش... همیشه با نگاه پر مهرش نوازشم میکرد... آرزو داشتم ببینمش... افسوس... چه آرزوی محالی... او رفته است... چهل روز گذشت ... سیاه پوشیده ام... نه برای پدرت... برای همدردی با تو... با دلم .... غمگینم... غمگین تر از شب.... " تسلیتم را بپذیر مهربانم" + نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388 10 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
کجاست بگو..!؟ ...!... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388 5 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
من..! همیشه چیزی را که احتیاج داشته ام بدست آورده ام! همیشه چیزی را که بدست آورده ام دوست داشته ام! و هرگز...! چیزی را که دوست داشته ام نگذاشته ام از دستم برود...! و تو..! یک نیازی ؛ که آرزوی داشتنت را بدست آورده ام؛ و داشتنت را دوست میدارم؛ و هرگز...! نمیگذارم از دستم بروی!!! این را زمانی که آمدی گوشه ی خاطرم نوشتم... اما ... با رفتنت حتی ! به خودم هم باختم... + نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388 12 بعد از ظهر توسط برگ پاييزي |
ساعتم روزهای آخر را به نظار نشسته ؛ و عقربه هایش دنبال هم میدوند تا خبر آمدنش را به زمین بدهند... وقت رفتن است... ثانیه های سرد و غمگین پاییز.. ثانیه های هزار رنگ پاییز... به پایان رسید... خزان زیر دانه های سفید و زیبای برف از خاطر عابران میرود ؛ و جز خاکی از ثانیه ها ی طلایی چیزی برای دفتر روزها نمیماند... و خورشید... این همیشه تابان ِ روزها هم؛ انگار به لرزه افتاده است.... . . . . . . . . . . . . . . . برف می بارد... آرام... سپید... مثل دانه های یاد تو... ...!... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 10 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
غروب هست.... پاییز هست.... تنها و دلگیرم.... آن همه خورشیدها که در من می سوخت... چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت... کاخ امیدی که برده بودم تا ماه... آه... که آوار غم شد و به سرم ریخت... "فریدون مشیری" + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 10 قبل از ظهر توسط برگ پاييزي |
|